بازگشت به خویشتن
   1   2      >
به نام خدا
سنگ بزرگ علامت نزدن است. در زندگی ام همیشه دلم میخواست سنگ های بزرگ بردارم. یا در افکارم و یا در عملم. کمتر پیش می آمد که به همه جوانب یک کار نگاه کنم بعد تصمیم بگیرم. همین ها باعث شد که شکست ها و نرسیدن های زیادی در زندگی داشته باشم. شاید بیش از حد بلند پرواز بودم، در هر زمینه ای که فکرش را بکنید. اما تجربه هایم، خیلی چیزها به من یاد داد . حس میکنم دارم می فهمم!!
بلند پروازی ، همیشه هم خوب نیست. گاهی وقتها ، ضربه های محکمی که از این آرزوها به آدم  وارد می شود غیر قابل جبران هستند.


نوشته شده در  دوشنبه 10/4/1387ساعت  12:24 صبح  توسط زهرا 
  نظرات دیگران()

به نام خدا
چقدر زیباست وقتی لحظه ای خیلی خوشحال می شوی ، یک هو، یکی، خوشی ات را دگرگون کند و تو را به فکر فرو برد.
خدایا بیشتر وقتها که خواستم از لذت های دنیایت
(هر چند کوچک و جزئی )  خوشحال شوم ، تو آن لذت را از من گرفتی ، تا به من خیلی چیزها را بفهمانی .. به من بفهمانی که اسیر لذت ها نباشم و غرق شدن در آنها مرا از اصل و هدفم باز ندارد... خواستی بدانم که لذت ها و خوشی ها ناپایدارند و نباید خود را سرگرم ناپایداری ها کنم.
من هدیه ام را گرفتم . هدیه ای بسیار با ارزش تر از آنچه که می خواستند به من بدهند. چیزی که باید می فهمیدم ، فهمیدم ! شاید کمی دیر ولی فهمیدم.


نوشته شده در  یکشنبه 9/4/1387ساعت  8:48 صبح  توسط زهرا 
  نظرات دیگران()

به نام خدا
گمشده ای دارم که هر روز را به امید یافتنش ، به شب می رسانم و هر شب را در آرزوی دیدارش صبح می کنم.
انگار که دیگر در این عالم زندگی نمی کنم.نه به دست آوردنی خوشحالم می کند و نه از دست دادنی غمگینم!
چشمانم خسته اند ... سنگین شده اند ...
اکنون که این چند جمله را می نگارم ، اشک هایم مجالی برای نوشتنم نمی دهند و من با آنها سخن می گویم، که ببارند تا آنجا که لطافت را به روحم باز گردانند . انسی عاشقانه با اشک هایم گرفته ام . آنقدر که اگر روزی بر گونه هایم جاری نشوند ، دلتنگ بودنشان می شوم.
بیشتر از این دلم یاری ام نمی کند برای نوشتن...
خوشحالم که مرا نمی شناسی وگرنه  خستگی هایم را به قلم نمی آوردم.


نوشته شده در  جمعه 7/4/1387ساعت  11:58 عصر  توسط زهرا 
  نظرات دیگران()

به نام خدا
گاهگاهی افکار شومی! در ذهنم پرسه می زنند. نگران می شوم و در کوچه پس کوچه های ذهنم خودم را گم می کنم تا شاید از آنها رهایی یابم. اما کافی است کمی غفلت کنم تا این افکار ، غافلگیرم کنند.
نمی دانم دیگر چه کنم...
دلتنگ شب قدرم .... از طرفی دلم نمیخواهد زود بیاید ... می ترسم .. نگرانم ...


نوشته شده در  پنجشنبه 6/4/1387ساعت  11:21 عصر  توسط زهرا 
  نظرات دیگران()

به نام خدا
چند روزی هست که دلم بدجوری هوایت را کرده ، هوای نگاه های گرم و مهربانت را .
هر روز که می گذرد خودم را از تو دورتر احساس می کنم. و همین احساس هست که ترسم را برای رویایی با تو بیشتر می کند.و برای دیدنت و سخن گفتنم با تو دلهره ای عجیب دارم.
دلم می خواست می توانستم حتی برای یکبار هم که شده ، صدای دوست داشتنی و مهربانت را می شنیدم.
خسته ام .. خیلی خسته .. خسته از خودم ..
نمی دانم شاید از دیدن اشک های شبانه و بغض های خفه کننده ام لذت می بری...
هر چه هست ، چیزی است که حکمتش را تو خود می دانی و من از ان بیخبرم.من به تو ایمان دارم .....
منتظرت می مانم ....


نوشته شده در  چهارشنبه 5/4/1387ساعت  12:50 صبح  توسط زهرا 
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[10/4/1387- 12:24 ص] بلند پروازی
[9/4/1387- 8:48 ص] هدیه اش را بسیار دوست دارم...
[7/4/1387- 11:58 ع] گمشده
[6/4/1387- 11:21 ع] افکار نه چندان خوب!
[5/4/1387- 12:50 ص] دلم هوایت را کرده
[2/4/1387- 12:5 ص] دنیای ما
[31/3/1387- 12:26 ص] تبریک میگم..
[آرشیو شده ها]