به نام خدا
چقدر زیباست وقتی لحظه ای خیلی خوشحال می شوی ، یک هو، یکی، خوشی ات را دگرگون کند و تو را به فکر فرو برد.
خدایا بیشتر وقتها که خواستم از لذت های دنیایت (هر چند کوچک و جزئی ) خوشحال شوم ، تو آن لذت را از من گرفتی ، تا به من خیلی چیزها را بفهمانی .. به من بفهمانی که اسیر لذت ها نباشم و غرق شدن در آنها مرا از اصل و هدفم باز ندارد... خواستی بدانم که لذت ها و خوشی ها ناپایدارند و نباید خود را سرگرم ناپایداری ها کنم.
من هدیه ام را گرفتم . هدیه ای بسیار با ارزش تر از آنچه که می خواستند به من بدهند. چیزی که باید می فهمیدم ، فهمیدم ! شاید کمی دیر ولی فهمیدم.
به نام خدا
گمشده ای دارم که هر روز را به امید یافتنش ، به شب می رسانم و هر شب را در آرزوی دیدارش صبح می کنم.
انگار که دیگر در این عالم زندگی نمی کنم.نه به دست آوردنی خوشحالم می کند و نه از دست دادنی غمگینم!
چشمانم خسته اند ... سنگین شده اند ...
اکنون که این چند جمله را می نگارم ، اشک هایم مجالی برای نوشتنم نمی دهند و من با آنها سخن می گویم، که ببارند تا آنجا که لطافت را به روحم باز گردانند . انسی عاشقانه با اشک هایم گرفته ام . آنقدر که اگر روزی بر گونه هایم جاری نشوند ، دلتنگ بودنشان می شوم.
بیشتر از این دلم یاری ام نمی کند برای نوشتن...
خوشحالم که مرا نمی شناسی وگرنه خستگی هایم را به قلم نمی آوردم.