روزهای گذشته
ارسال شده توسط در 1/12/90:: 4:51 عصرچقدر دلم برای بعضی از روزهای زندگی ام تنگ شده....
چقدر دلم برای بعضی از روزهای زندگی ام تنگ شده....
دلتنگم... دل گرفته ام
زیاد....
بخوان همه آنچه را که نگفتم و در قلب این کلمات گنجاندم
سکوت همان چیزی است که وقتی هست آرامش را با خود به همراه دارد و وقتی نیست تشویش را به جا میگذارد
سکوت که بی دلیل بشکند زخمی میکند وجودی را...نگران وجود دیگری نیستی که باید باشی دست کم هوای وجود خودت را داشته باش
شیطان همیشه از جایی ایمانت را به تاراج می برد که هرگز تصورش را نمیکنی.
صبوری هم میکند و آرام آرام همان حصاری را می شکند و همان دیواری را فرود می آورد که محکم به آن تکیه کرده ای.
شاید بد نباشد هر از چند گاهی به دیواری که به آن تکیه کرده ایم نگاهی بیندازیم تا قبل از آنکه فرو بریزد بتوانیم بازسازی اش کنیم...
نوع نگاه های اطرافیان را میگذارم کنار گناهان و اشتباهاتم...
کدام را باور کنم، نوع نگاه ها را یا حجم گناهان را....
باورم تنها به ستارالعیوب بودن تو میرسد...
و چقدر شرمنده میشوم، شرمنده آبرو داریت...
چقدر بد است فراموش کردن و از یاد بردن ... آن زمان که دنیا به رویمان لبخند می زند...
و بدتر آن زمان که فراموش میکنیم لبخند دنیا همیشگی نیست...
و چقدر دلی میگیرد وقتی از یاد میرود... به خاطر لبخندی که دوام ندارد... دلی که لبخندش را به دعایی گره زد و بدرقه راهت کرد تا بغض فروخورده اش را نبینی...
خدایا! مگذار که زیبایی ها و خوشی ها و لذت های این دنیای فانی، مهربانی ها و دلسوزی ها و فداکاری های عزیزانم را از یادم ببرند...
دل تنگی را مهار نکنی دل سنگ می شود. دلت که از نوع سنگ شد،آنوقت هر چه از دل برمی آید لاجرم دلی را میشکند. اینجاست که هر قدمی به سمتش برمیداری از او دورتر میشوی...
خدایا! مگذار از دلتنگی هایم دیواری سنگی بسازم بین این وجود حقیر و آن ذات بلند مرتبه...
نگهبانم باش آنگونه که خود وعده داده ای..
منتظر صبح ام...
صبحی که آفتابش از آسمان دلم طلوع کند و پایان دهد بر همه تاریکی های غبارآلود و ترسناکش...
و چقدر طولانی می شود شب، آن زمان که بی صبرانه در انتظار صبح هستی...
خدایا! چقدر راحت متهم میشوی و چقدر راحت کمرنگ میشوی وقتی صدایت شنیده نمیشود...
و چقدر من شرمنده میشوم وقتی میبینم تو تمام مدت سخن میگفتی و من یادم رفته بود که در گوش هایم پنبه گذاشته بودم و صدایت را نمیشنیدم...